آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

عید 93- جلفا

٤ فروردین ٩٣ جلفا     فکر نکنید این دخملی ما تخم مرغ می خوره اصلا و ابدا اینجا شبیه مامان بزرگهای چاق و چله که یک طفه کنار سفره می شینند ، نشسته نوش جونت چه عشق و احساسی به پدر يک کمپ عشایر کنار جاده برای بازدید مسافران نوروزی ايجاد کرده بودند ما هم به تمشا رفتیم جاتون خای نون بسیار خوشمزه هم می پختند آیلا در بغل بابایی کنار جناب شتر این هم نمونه چادر عشایر بود این هم همون نونهای خوشمزه که متاسفانه در مسیر برگشت تموم شده بود و نتونستیم بخریم آیلا به زور رو تختی که کنار چادر  برا مسافرا گذاشته بودند نشست آیلایی عاشق سن...
9 ارديبهشت 1393

نوروز 93

بعد سال تحویل پدر و دختر کنار سفره هفت سین عروس کوچولوی مامان با لباس مامان دوز ( خودش سفارش تور رو قبلا داده بود ) عروس کوچولو با چوب جادوگری به دست کنار سفره ننشسته سیب سفره رو کش رفت . نوش جونت اول فروردین آماده شده به خونه مامانی حونش بره امسال اولین عیدی که آقا بابا جون دیگه کنارمون نیست ( خدا رحمتش کنه روحش شاد ). روسری سرش انداختم تا به گوشهاش باد نخوره ولی بابایی با همون عکس انداخته چه فکور این هم دخملی ناز و خندون ماما روز اول عید این هم الوین کوچولو خونه مامانی اول عید   ...
28 فروردين 1393

سفر اسفند 92 (5)

بالاخره سفره چند روزه ما هم به تهران تقریبا به اتمام رسید و درحال آماده شدن برای برگشت به شهر و دیار خودمون شدیم این هم ساعاتی قبل از حرکتمون آیلایی دوغ خور کنار بهجت عمه جون سالن انتظار فرودگاه شلوغ و پلوغ اصلا اجازه عکس انداختن رو نمی داد این هم شکار لحظه کنار آکواریوم سالن ترانزیت کمی خسته و کلافه مثل اینکه خنده به لباش برگشت نه بابا ناز و ادا هم داره. بعد از این چنان خسته بود که یک دفعه رو نیمکت سالن دراز کشید و لالا کرد . بعد مدتی تاخیر وقتی پرواز رو اعلام کردند بیدارش کردم ولی خواب آلود بود و دائم به آقایون جلویی تنه میزد اون ها هم خندشون گرفته بود   داخ...
28 فروردين 1393

سفر اسفند 92 (4)

یک روز صبح زود آماده شدیم تا با پری عمه جون به خونشون سربزنیم و عصر حدود 3:30- 4 بود که دوباره به خونه بهجت عمه جون برگشتیم من هم از چند ساعت فرصت استفاده کردم و آیلایی رو به پارک شفق که خاطرات کودکی زیادی از اون پارک دارم بردم و فکر کنم به خانمی حسابی خوش گذشت . یادش به خير مجسمه های پارک اوه می خواد خودش رو،  رو صندلی الاکلنگ جابه جا کنه بهتره همین شکلی باهاش بازی کنم چون تکی خیلی سخته و شاید این مدلی بهتر باشه به به تاب سواری من که خودم خیلی دوستش دارم اما دختری بیش تر دوست داره تاب رو هل بده این هم سند هل دادن تاب خالی خوب الان نوبتی ه...
24 فروردين 1393

سفر اسفند 92(3)

خانم خانما در یک صبح دل انگیز در خواب عمیق در عرض چند دقیقه چرخش رو ببین دیگه مثل اینکه چرخ و فلک راه افتاده به به صبحانه بعد از خواب چرخان   در تونل سرسره پارک سلام کوچولو  در راه برگشت از پارک خسته و کوفته و گل  به دست دست رو دست حیاط خونه بهجت عمه به به ناهار بعد از کلی بازی می چسبه دوغ هم که باشه که عالی می شه فقط این دخملی من پلو رو خالی خالی بدون خورشت می خوره (به قول خودش خالص می خوره) نوش جونت این هم فیگور شبانه . در حال ناز و ادا این هم پیروز کوچولو نوه عمه مامانی . از ب...
23 فروردين 1393

سفر اسفند 92(2)

اولین ساعات بعد از رسیدن به خونه عمه مامانی(بنده) در حال استفاده از هوای زیبا و بارانی اواخر اسفند ای جانم با این خنده ...
21 فروردين 1393

سفر به تهران اسفند 92(1)

٢٣ اسفند ٩٢ خانم گلی به همراه من و ماماما یک سفر چند روزه به تهران داشتیم هر چند با نبود بابایی بعضی مشکلات وجود داشت مخصوصا بی تابی های شبانه آیلایی ولی در کل سفر خوبی بود . اول صبح در هواپیما   در حال مطالعه برگه راهنما شاد و سرحال بعد از صرف صبحانه اوه کم کم خواب به سراغش میآید نه مثل اینکه مسئله جدی تر می شه بالاخره رسیدم ولی معلومه خسته هست   ...
19 فروردين 1393

لاله پارک

یک روزیدر اسفند ماه 92 با خانمی به لاله پارک رفتیم تا خانمی تو محل بازی دلی از عزا در بیاره در فکر اینکه چطور موتور رو روشن کنه اوه چه فیگوری . بپا هواپیما رو در حال ناز کردن سیبیل آقا ببره .   فیش به دست منتظر غذا از بس گرسنه هست فکر کنم به فکر خوردن فیش افتاده دیگه داره کلافه می شه   فکور و منتظر   خوب بالاخره ناهار رسید در حال صرف ناهار برخلاف اکثر بچه ها این دخملی ما با فست فود چندان میانه خوبی نداره . نوش جونت   به به آب بعد از نهار می چسبه ...
22 اسفند 1392

چهل و یک ماهگی

عزیز مادر آیلای نازم     ماه با هم بودن رو تجربه کردیم که گاهی بسیار شیرین و گاهی هم شاید ملس ، ولی هر روز که بزرگ تر میشی شیرین تر و دوست داشتنی تر می شی و احساس می کنم اگه خدا بخواد به زودی مثل دوتا دوست در کنار هم خواهیم بود. دیشب با حس شور و شعف پیشم اومدی و گفتی از خاطرات کوچولویت  ( منظورت خاطرات تولدت ) بگم و با چشمانی درخشان چنان محو گوش دادن بودی که یادت رفت که نمی خواستی شام بخوری .   نازنین دخترم بهترینها را برایت آرزومندیم ( مامان و بابا)   عزیزمی اخم نکن عزیزم   ...
18 اسفند 1392